آرشیو کتگوری : شعر نو و شعر سپید

بتول قلمی

زلزله

زلزله این خراب واویلا آن آن یک لحظه می کند بیداد داد داد داد چه نسبت است بین سکوت وزلزله ها چرا زمین پر شده ...

حسین حاجی آقا

دلگیرم اززمین …

دلگیرم اززمین از مردمی که هزاررنگ دارند و فتنه می کنند دلگیرم از هوس که پایانی ندارد و ایمانم را چوسیل می برد دلگیرم از ...

سعید خرسند کاظمی

دلتنگم

نه غروب جمعه دلگیره نه بارونای پراکنده از پاییز … اون که دلگیره نبود و جای خالی یار … دستای خالی ، تو جیب و ...

افسانه ایرانی

رمز مشترک

رمز مشترک میان شرق و غرب اینکه… زندگی ما و خواب آنها… کپی برداری از یک حیوان بود… سگ…! امتیاز این کاربر 207 و از ...

سعید خرسند کاظمی

خواب دیدم بارون گرفته ..

خواب دیدم بارون گرفته .. زیر سقف کاذب دنیات .. خراب شد رو سرم ، وقتی دیدم نیستی .. خواب دیدم بارون گرفته .. شاید ...

بتول قلمی

آقا جون بیا

آقا جون بیا یک عالمه کتاب شپره یک عالمه غم یک عالمه ولوله دفترام مثل اقلیمه مثل اقالیم عالم. پنج تا ماه وستاره دوربرم می ...

حسین حاجی آقا

وای برمن

وای برمن وای برمن چه ترسی بود در نگاهت از این دیوانه مردی که ساز بدی می نوازد درعشق وای برمن وای برمن دراین دریای ...

بتول قلمی

میلاد نور

میلاد نوراست وتعادل بر پاست کوژ  پشت! پشت  کوشک  آنجاست قاءیم  الزاویه ی غوث  خدا حسب الحال. ز دیباچه ی دل ها  پیداست — این ...

آرزو نوری

ژاکت

تنها یک جیب دارد ژاکت راه راه من و تمام زمستان دست راستم بیرون می ماند همان دستی که سالیان سال در دست تو بود ...

تردید

ببخشا (تصنیف)

من امشب چون غنچه ای زردم نمی پرسی از غم و دردم به شب های دلخوشی سوگند به اشکی کز دیده آوردم به فریاد قلب ...

بتول قلمی

مهمانی کفش دوزک در چمدان من

بالباس سفید هجرت کرد درچمدان دوست آرمید آن گاه درامامزاده عبدالله بین قم و تهران پیاده شدیم کفش دوزک دست ها یش بزرگ و بزرگ ...

احمد علی ایرانپور

همیشه سرسبز

ای تو همیشه سرسبز ای تو همیشه پرواز ای خاطر شبانه ای روح شعر و آواز من شاعر قدیمی نو گشته ای تو هر بار ...

سجاد سبحانی

مرد روزهای تنهایی

چراغ خاطره های دور خاموش است جهان به اعتبار خنده های تو به خود فرورفته غروب پشت ثانیه ها را به خاک مالیده تمام تو ...

بتول قلمی

من ازپشت درهای بسته

من ازپشت درهای بسته شنیدم صدای نفس موریانه هارا که می چریدند و گاه می دویدند و خسته می شدند لختی قدم می زدند . ...

حمیدرضا کریمی

با هر نفس از تو خالی میشوم

با هر نفس از تو خالی میشوم از تو که هوایی شده بودی با هر نگاه به غریبه ای گوشه ای از تصویرت را در ...

آرزو نوری

شوخی

با گریه مادرت شعله ور می شود از آه پدرت نفس می گیرد این که می بینی آتش است و با کسی شوخی ندارد اما ...

سجاد سبحانی

بهار دروغین

دیگر دروغهایت فریبم نمیدهد هر چه قدر بگویی برایت عزیز هستم هنوز روزهای خوب با هم بودن گذشت و افسوس، شرنگ تلخ جدایی را با ...

حسین حاجی آقا

آنقدرسوخت دلم در غم تو…

آنقدرسوخت دلم در غم تو… که به صبح شمع دلم آواره بود من خسته شدم از خودازتاریکی شاید از خواب غفلت بیدار شوی ناله هایم ...

حمید حمیدی زاده

گلفروش

لحظه لحظه عمر می فروخت پسرک گلفروش… امتیاز این کاربر 4216 و از اعضای برتر می باشد با 832 دیدگاه hamzad33 اطلاعات بیشتر در مورد ...

آرزو نوری

تو

لب ات گل سرخی جدا مانده از هرچه بوته هرچه خار چشمانت کرکره هایی بسته سراسر بسته از هر چه زشتی هرچه بدی بگذار دوستت ...

بتول قلمی

تقدیم به هم وطن باکفنم

از زبان مادر پسرم با عجله رفتی نمی دانم لباس می پوشیدی یاکفن توسوختی اما لباست مانده است فکر نکردی مادر منتظر است یک باردیگر ...

سجاد سبحانی

فاصله (در سوگ مردان آتشنشان فاجعه تهران)

مرا ببوس شاید که این آخرین هماغوشی لبهامان باشد یا که حادثه ای در بی خبری پشت در این خانه رنگ ماتم به عشقمان بنشاند ...

بتول قلمی

بهاراست (در سوگ آتشنشانان)

بهاراست گلها همه جاسربرآورده زخاک غیراز گل ما که سرفروبرده به خاک باآتش وآب وآهنم رفته به خواب تن پوش بماندو تن فرو رفته به ...

افسانه ایرانی

ایران گریست

خدایا رحمی بنما تا … چشمهایمان بیش از این نبارد ایران توان این غم را ندارد … — با آرزوی نجات حادثه دیدگان #پلاسکو (۳۰ ...

بتول قلمی

من که دردنیا مهمانم تو چی

من که دردنیا مهمانم توچی بی قرار مرگ یارانم توچی آنکه از جانش گذشت و دود شد تا ابد از خود گذشت و حور شد… ...

میترا خان آبادی

و عشق

و عشق می گویند بی محابا می تازد برهجوم فاصله ها یی که سیاهند یا جیبهایی که سرانگشتان نازکت را در بی رحمی خاموش تنهایی ...

نادر ابراهیمیان

آیه های روشن

دورم از خودم در این روزهای خوب که نشسته ام در برابر تو و نام تو رادر آیه های روشن زمزمه می کنم این روزها ...

بتول قلمی

آناهیتا

آناهیتا امصار را گشت و امتصاص عشق را چشید حتی مرا پارنجن خود نکرد امتیاز این کاربر 573 و از اعضای عادی می باشد با ...

میترا خان آبادی

تنت بوی سحر می دهد…

تنت بوی سحر می دهد، وقت شکفتن بوی کتابهای نو یا شاید بوی سه شنبه ای که ، عید می شود بوی اطمینانی که از ...

حمید حمیدی زاده

جام ها را شکستم…

جام ها را شکستم… برای مستی ؛ نگاهت کافیست. امتیاز این کاربر 4216 و از اعضای برتر می باشد با 832 دیدگاه hamzad33 اطلاعات بیشتر ...

Top