آرشیو کتگوری : داستان کوتاه

افسانه ایرانی

شرافت و حقارت

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟» پس از او ...

سعید خرسند کاظمی

داستان کوتاه : ذهنیات من

همیشه از این که سرم کلاه بره میترسیدم ؛ دوران نامزدی هم خیلی حسود بودم جوری که دوست نداشتم حتی به کسی لبخند بزنه ؛دلم ...

محبوبه رمضانی

کریسمس

به قصه ای کودکانه اندیشه کنیم. امشب دوباره خاطره ها زنده میشه خاطره ی عشق و ی بی وفایی ی عشق و ی جدایی کریسمس ...

سعید خرسند کاظمی

زندگی شخصی

یادش بخیر یه زمانی من هم سه چهار هزار تا فرند داشتم تو فیس یادش بخیر لایک میکردم و کامنت میزاشتم یادش بخیر اون روزا ...

سعید خرسند کاظمی

ســاعــــت

بعضی وقته ما آدما ساعت هامون رو طوری تنظیم میکنیم که همیشه یه ساعت قبل از قرار جایی باشیم و همیشه عقب میمونیم .. داستان ...

سعید خرسند کاظمی

خاطره ها ۲

روز پنجشنبه که میشه یه کت شلوار از تو کمدم بر میدارم و به تن میکنم میام بیرون با یه حالت خاص جوری که همه ...

سعید خرسند کاظمی

نامه به تو

می نگرم به برگهای درختان که چه زود میریزد و کف پوش خیابان می شود به اسمان می نگرم هوا هم دلش پر میخواد بباره ...

منصور دادمند

دختر قالی باف و قلب مادر

درشبی سرد و زمستانی دختری هفت ساله وزیبا در قالی بافی هستم در قلبم فریاد میزم خسته شدم انگشت هایم زخمی شده دیگر نمی توانم ...

حمیدرضا کریمی

مرور یک خاطره

سحر امروز با رویایی شیرین از خواب بیدار شدم، کودکی مان در خواب به دیدارم امده بود، همان کودکی که با رویاهای بزرگ شدن مان ...

حمیدرضا کریمی

هوس

میترسیدیم که هوس باشد و عشق را در بهشت بوسه ها ، به وسوسه سیب سرخ حوا فروخته باشیم . تردید داشتیم انچه ما را ...

منصور دادمند

حکایت واقعی از ترس و اضطراب در فشار قبر

خالق ترس مرا در جنگ سلاح بی همتا دادو مرا در جنگ با دیوان و ددان شجاعت بی همتا شد و بر آنان ظفر یافتم ...

منصور دادمند

خنده کودک به جانباز

سکوت شب بیمارستان آزارم میده قر ص وآمپول دیگه نوازشگر درد من نیستند دوست دارم فریاد بزنم اما فریاد در صندوقچه مهر دلم دفن میشه ...

حمیدرضا کریمی

خواب و بیداری

نمیدونم چرا تو خواب همتون با من مهربونید ،چرا وقتی بیدار میشم و میام طرفتون انگار منو نمیشناسید، شما ها مگه تو بیداریاتون چی میریزد ...

سایر شاعران و نویسندگان

مستحق داشتن شعور انسان بودن…

شب سردی بود, پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ...

سجاد صادقی

روز واقعه

اول صبح است،اتفاق خاصی نیافتاده،خبر بدی نشنیده ام،اما بغض دارم،گلویم درد می کند و حال و هوای چشمانم بارانی است.روز عجیبی است،متفاوت تر از دیگر ...

فرنگیس رزمی نژاد

الاغ و گاو

مردی بود یک گاو ویک الاغ داشت اصلا با الاغ کار نمی کرد همه با گاو بدبخت کار می کرد روزی گاو حال خود را ...

فرنگیس رزمی نژاد

داستانهای عامیانه (فولکلوریک)

قهر ملا ملا حاجتی داشت هر روز دعا می کرد و لی مستجاب نمی شد با خدا قهر کرد… یکروز که میخواست بگوید بنام خدا… ...

فرنگیس رزمی نژاد

زلزله با دلم چه کردی

با سلام خدمت دوستان خوبم امیدوارم که داستان امروز هم مورد پسند شما خوبان باشد به داستان کوتاه امروز توجه بفرمایید : زلزله پسر بچه ...

Top