آرشیو کتگوری : داستان کوتاه

افسانه ایرانی

شرافت و حقارت

مردی نابینا زیر درختی نشسته بود! پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟» پس از او ...

سعید خرسند کاظمی

داستان کوتاه : ذهنیات من

همیشه از این که سرم کلاه بره میترسیدم ؛ دوران نامزدی هم خیلی حسود بودم جوری که دوست نداشتم حتی به کسی لبخند بزنه ؛دلم ...

سایر شاعران و نویسندگان

مستحق داشتن شعور انسان بودن…

شب سردی بود, پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ...

سجاد صادقی

روز واقعه

اول صبح است،اتفاق خاصی نیافتاده،خبر بدی نشنیده ام،اما بغض دارم،گلویم درد می کند و حال و هوای چشمانم بارانی است.روز عجیبی است،متفاوت تر از دیگر ...

Top