حس مشترک

+1
  

هرجا که خراب می شود آنجایم
تا بخشی ازین خرابی آباد کنم
حتی شده یک نفس، دمی، یک ذره
قلبی که شکسته را کمی شاد کنم…

با سلام خدمت سروران ارجمند.
این بند آغازین یک چارپاره قراره باشه.
که بندهای دیگرش رو شما باید بسرایید!(اثری مشترک).
در کامنت هاتون فراموش نکنیدا، لطفا همراه نظرتون یک بند هم به این اثر اضافه کنید.
پیشاپیش از همکاری تون ممنونم.

ناصر یوسف نژاد

درباره ناصر یوسف نژاد

ناصر یوسف نژاد تابحال ۳۲ شعر ارسال کرده اند.


شناسه ثبت در سایت شعر۲ : shere2/42856  . کارآیی های شناسه ثبت تنها با ذکر منبع و نویسنده کپی مجاز است. این شعر تحت نظارت قانون «حمایت از مالکیت ادبی و هنری در اینترنت» است.
امتیاز این کاربر 2529 و از اعضای برتر می باشد با 493 دیدگاه



برخی مطالب مرتبط با این پست از نظر رده یا برچسب :

دارم خو میکنم با این ،شب وروزاهای تکراری

محال

ای شوخ فدای سر تو جان و تن من

بیمار ولاغر می شوم …

دزدی

چه می خواهی

برایت مینویسم …

سوگند نامه

دیشب دوباره همنشین نفس بودم!؟

رسوایی


۲۷ دیدگاه نوشته شده است! دیدگاه شما چیست

  1. مدیر شعر دو مدیر شعر دو می‌گه:

    با تشکر از دوستان گرامی
    از این پس آثاری که دعوت به مشارکت اعضا در نظرات سایت می نمایند ، بستگی به استقبالی که از آن صورت میگیرد ، مدتی به عنوان پست اول قرار خواهند گرفت (این پست نیز روزهای ۲۹و۳۰ بهمن۹۴ اولین پست سایت خواهد بود)

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹م, ۱۳۹۴ ۱۰:۵۵ ق.ظ:

    درود بر مدیریت باذوق انجمن.
    از حسن نظر جنابعالی کمال تشکر را دارم.

    حسی ست درون آدمی، نامش عشق
    بالقوه و مستعد که پاسش دارند
    هرجا که زمینه اش مهیا بشود
    بالفعل شوند و خویش را می کارند…
    بداهه ای تقدیم تان.
    برقرار باشید.

    [پاسخ]

  2. اسی esi می‌گه:

    باری به دلم آمده بودی ای دوست
    در گوشه ی چشم عکس دل را داری
    گفتی که به آبادی او آمده ای
    رفتی و خرابتر نمودی، آری!

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶م, ۱۳۹۴ ۱۱:۴۰ ق.ظ:

    با آمدنم امیدها زنده شدند
    سوسوی چراغ زندگی می بینم
    حالا که نرفته ام، شکایت بگذار
    حالا که نرفته ام، نگو غمگینم!

    درود جناب اسکندر عزیز. لطف کردید. از همراهی زیباتون سپاسگزارم استاد.
    بهروز باشید.

    [پاسخ]

  3. حامد کارگر حامد می‌گه:

    اکنون منِ دلشکسته اینجا هستم
    افسرده و بی حواس و تنها هستم

    بی تو همه ی امیدم از دستم رفت
    چون قطره که در حسرت دریا هستم

    سلام دوست گرامی
    امیدوارم ادامه پیدا کنه این ابتکار شما
    موفق باشید

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶م, ۱۳۹۴ ۱۲:۰۲ ب.ظ:

    از رفتن رفتنی ندارم ترسی
    تا هست بی پیله ی خودم می سازم
    آنقدر که مارخورده دیدم، از عمد
    افعی شده ام… که پوست می اندازم

    درود حامد جان. ممنونم از همراهی زیباتون عزیز.
    همیشه شاد و کامیاب باشی.

    [پاسخ]

  4. اسی esi می‌گه:

    بگذار حدیث رفتنی، آمدنی
    نگذار که مارها کنندت افعی
    از پوست جدا شو بنما گوهر خویش
    هم نفع بری هم برسانی نفعی

    سلام
    مصرع دوم ایراد وزنی داره جناب یوسف نژاد.
    تا هست به این پیله ی خود می سازم

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶م, ۱۳۹۴ ۴:۲۲ ب.ظ:

    درود بر شما جناب اسکندر.
    ممنون از تذکرتون. اشتباه تایپیه. به پیله صحیحه.
    ممنون از اینکه همچنان همراه هستید.
    برقرار باشید.

    [پاسخ]

  5. ای آنکه به داد من رسیدی خوش باش
    از سبز و سیاه هر آنچه دیدی خوش باش
    لختی بنشین و دل به دادم بسپار
    درد دلم ار توان شنیدی خوش باش

    یک قلب شکسته را اگر شاد کنی
    یک باغ خرابه را گر آباد کنی
    بهتر ز دو صد جهاد اکبر باشد
    وقتی ز یتیمی به ادب یاد کنی

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶م, ۱۳۹۴ ۱۱:۳۵ ب.ظ:

    درودها بر استاد کرمی بزرگوار.
    ممنونم از حضور و همراهی زیباتون. هر دو بند زیباست و پرمحتوا. دست مریزاد.

    [پاسخ]

  6. امید بهبودی می‌گه:

    سلام عرض میکنم خدمت شما جناب یوسف نژاد
    روش جالبیست
    موفق باشید.

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶م, ۱۳۹۴ ۱۱:۳۳ ب.ظ:

    درود بر شما جناب بهبودی.
    سپاس از حضور و تایید جنابعالی.
    برقرار باشید.

    [پاسخ]

  7. «ای کاش که جای آرمیدن بودی»
    گوشی به نگفته ها شنیدن بودی
    صد شوق کشیدست مرا بر این راه
    ای کاش که دیده ای به دیدن بودی.
    -
    سلام. من هم جسارت کردم و چند کلمه نوشتم. امیدوارم زیاد خارج نشده باشم.

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷م, ۱۳۹۴ ۷:۳۲ ق.ظ:

    درود بر شما جناب خان محمدی عزیز.
    از همراهی زیباتون ممنونم.
    ممکنه اولین اثر مشترک، بهترین اثر نباشه اما در نوع خودش جالبه. بنده قبلا تجربه ی کار مشترک داشتم. کم کم پیشرفت حاصل میشه و همه ی شعرا از یک موضع می سرایند و انگار یک شاعر داشته کل اثر.
    چیزی که در اثر مشترک اهمیت داره اینه که نفرات بعدی جواب ابیات نفرات قب رو ندن و کل اثر از زبان یک گوینده خلق بشه.
    بهروز و پایدار باشید.

    [پاسخ]

  8. محبوبه رمضانی محبوبه رمضانی می‌گه:

    با روح و دلم همیشه عهدی بستم
    باخنده گره زچهره ها باز کنم
    گر رسم زمانه بازی و سوختن است
    در آتش غصه ،خنده آغاز کنم

    درود بر شما استاد ارجمندم
    بنده تا بحال چنین سبکی ننوشتم
    سعی کردم با اندک سوادی که داشتم چیزی از دل بنویسم امیدوارم موفق شده باشم .سپاس از ایده جالبی که مطرح کردید.
    پاینده باشید

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷م, ۱۳۹۴ ۱:۱۹ ب.ظ:

    درودها بر شما مهربانو رمضانی.
    چه قطعه ی زیبایی سرودید هزاران آفرین.
    دریت در امتداد موضوع بند نخست و در همون فضاسازی. احسنت.
    شما آمادگی خیلی خوبی برای سرودن مشترک دارید. بهتون تبریک میگم.
    مانا باشید و شاد.

    [پاسخ]

    محبوبه رمضانی

    محبوبه رمضانی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷م, ۱۳۹۴ ۲:۲۵ ب.ظ:

    سپاسگزارم استاد ارجمندم

    [پاسخ]

  9. موسی عباسی مقدم موسی عباسی مقدم می‌گه:

    درود بزرگوار زیبا بود

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷م, ۱۳۹۴ ۵:۵۴ ب.ظ:

    درود بر استاد عباسی مهربان.
    سپاس از حضور و حسن نظرتون.
    برقرار باشید.

    [پاسخ]

  10. تردید می‌گه:

    درود ناصر خان
    زنده باشی و برقرار

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷م, ۱۳۹۴ ۶:۵۴ ب.ظ:

    درود متقابل جناب سلیمی. همچنین شما

    [پاسخ]

  11. علی محمد برادران علی محمد برادران می‌گه:

    سلام جناب یوسف نژاد عزیز
    احسنت
    یکعمر گذشته درپی بود ونبود
    از روز ازل قسمت ما غم شده بود
    افسوس زمانه ار خوری می بازی
    عمری به غمت گذاری از بهر چه سود

    [پاسخ]

    علی محمد برادران

    علی محمد برادران پاسخ در تاريخ بهمن ۲۸م, ۱۳۹۴ ۶:۲۷ ب.ظ:

    افسوس که در گردش این چرخ کبود
    جای گله وشکایتی هیچ نبود
    جزئی برتقدیر شد وجزئی شانس
    آری بجز این حکایتی هیچ نبود

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹م, ۱۳۹۴ ۱:۴۷ ق.ظ:

    به به. درود بر برادران عزیز و مهربان.
    چه انتخاب بجا و زیبایی. مرحبا.
    ممنونم از همراهیت عزیز.

    [پاسخ]

  12. فضل علی فضل علی می‌گه:

    گرچه این خانه دیروز بودش خراب

    همت ان دوست گشت ابادی بناب

    خوشا ان رفیقی که دستی عطا

    ز احسان نکو نام تلخی شراب

    ……..
    فضل علی

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹م, ۱۳۹۴ ۱:۴۹ ق.ظ:

    به به دست مریزاد.
    درود بر استاد فضل علی عزیز.
    ممنونم از همراهی زیباتون بزرگوار.
    پاینده باشید.

    [پاسخ]

    ناصر یوسف نژاد

    ناصر یوسف نژاد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۹م, ۱۳۹۴ ۱۲:۴۳ ب.ظ:

    تا اینجا اثر مشترک به این ترتیب است:

    هرجا که خراب می شود آنجایم
    تا بخشی ازین خرابی آباد کنم
    حتی شده یک نفس، دمی، یک ذره
    قلبی که شکسته را کمی شاد کنم…

    باری به دلم آمده بودی ای دوست
    در گوشه ی چشم عکس دل را داری
    گفتی که به آبادی او آمده ای
    رفتی و خرابتر نمودی، آری!

    با آمدنم امیدها زنده شدند
    سوسوی چراغ زندگی می بینم
    حالا که نرفته ام، شکایت بگذار
    حالا که نرفته ام، نگو غمگینم!

    اکنون منِ دلشکسته اینجا هستم
    افسرده و بی حواس و تنها هستم
    بی تو همه ی امیدم از دستم رفت
    چون قطره که در حسرت دریا هستم

    از رفتن رفتنی ندارم ترسی
    تا هست به پیله ی خودم می سازم
    آنقدر که مارخورده دیدم، از عمد
    افعی شده ام… و پوست می اندازم

    بگذار حدیث رفتنی، آمدنی
    نگذار که مارها کنندت افعی
    از پوست جدا شو بنما گوهر خویش
    هم نفع بری هم برسانی نفعی

    ای آنکه به داد من رسیدی خوش باش
    از سبز و سیه هر آنچه دیدی خوش باش
    لختی بنشین و دل به دادم بسپار
    درد دلم ار توان شنیدی خوش باش

    یک قلب شکسته را اگر شاد کنی
    یک باغ خرابه را گر آباد کنی
    بهتر ز دو صد جهاد اکبر باشد
    وقتی ز یتیمی به ادب یاد کنی

    «ای کاش که جای آرمیدن بودی»
    گوشی به نگفته ها شنیدن بودی
    صد شوق کشیدست مرا بر این راه
    ای کاش که دیده ای به دیدن بودی

    با روح و دلم همیشه عهدی بستم
    باخنده گره زچهره ها باز کنم
    گر رسم زمانه بازی و سوختن است
    در آتش غصه ،خنده آغاز کنم

    یک عمر گذشته درپی بود ونبود
    از روز ازل قسمت ما غم شده بود
    افسوس زمانه ار خوری می بازی
    عمری به غمت گذاری از بهر چه سود

    افسوس که در گردش این چرخ کبود
    جای گله وشکایتی هیچ نبود
    جزئی برتقدیر شد وجزئی شانس
    آری بجز این حکایتی هیچ نبود

    حسی ست درون آدمی، نامش عشق
    بالقوه و مستعد که پاسش دارند
    هرجا که زمینه اش مهیا بشود
    بالفعل شوند و خویش را می کارند…

    ———

    بندی که جناب فضل علی ارسال فرمودن هم وزن باقی اثر نیست متاسفانه:
    گرچه این خانه دیروز بودش خراب

    همت ان دوست گشت ابادی بناب

    خوشا ان رفیقی که دستی عطا

    ز احسان نکو نام تلخی شراب

    اما به هر حال از همراهی جناب فضل علی و دیگر سروران سپاسگزارم.

    [پاسخ]


دیدگاهتان را بنویسید.


پنج + پنج =

 

Top