آرشیو برچسب : موسی عباسی مقدم

موسی عباسی مقدم

من تورا می خواهم …

من تورا می خواهم آری چشمها هم بر درند خون وآتش در میان بستر خاکسترند صورتم از دوری واز زور غم خاکستر ی است سینه ...

موسی عباسی مقدم

بیمار ولاغر می شوم …

بیمار ولاغر می شوم لاغرتر از مویی وقتی که قلبم می شود بیتاب هندویی باکی ندارم دیگر از شمشیر ابرویش وقتی که رنجم می دهد ...

موسی عباسی مقدم

حس می کنم احساس من پنهان نمی ماند

حس می کنم احساس من پنهان نمی ماند این ماه شب تا صبحدم تابان نمی ماند با این هولاکوخان وچنگیزی که در راهند با اسب ...

موسی عباسی مقدم

چشم من خیس است…

چشم من خیس است یعنی صبر باران کم شداست ابر می ریزد صفای ماه تابان کم شد است سینه پردود است سرب ریز می ریزد ...

موسی عباسی مقدم

درخیابان می روی ای ماه چون بی روسری

درخیابان می روی ای ماه چون بی روسری عقل وهوش جمع خوبان جهان را می بری چشمها سبز است و بادامی ولب گیلاس سرخ صورتت ...

موسی عباسی مقدم

ذره ای هرم عطش دارم ولی غم بیشتر

ذره ای هرم عطش دارم ولی غم بیشتر زخم برمن می زند عشق تو ماتم بیشتر این جهان هم خوب فهمده است از زخم فرات ...

موسی عباسی مقدم

خنده کن ای ماه این چشمان بارانی بد است

خنده کن ای ماه این چشمان بارانی بد است شانه ها را خم مکن سر در گریبانی بد است تا توانی از حصار سر د ...

موسی عباسی مقدم

چندیست اجاقم پر از گرگر درد است

چندیست که من یک غزل تیز نگفتم یک مسئله مسلحت آمیز نگفتم فرهاد نخواندم وزشیرین نسرودم نزد تبر از خسر وپرویز نگفتم با اینکه قطار ...

موسی عباسی مقدم

وقتی که از عشق تو

وقتی که از عشق تو لیلی مرده بودم درقبر از دست خودم افسرده بودم جوشانده ای حوا میان قبرمن ریخت چون موقع تشییع سرما خورده ...

موسی عباسی مقدم

جان کندنم برروی زانوی تو خوب است

دست از دلم بردار ابروی تو خوب است آن چشمهای خیس جادوی تو خوب است وقتی که می خوانم غزلهای لبم را همراه باآواز جاروی ...

موسی عباسی مقدم

وزیر فضول

پادشاهی به قتل محکومی داد فرمان به صبح آدینه داد محکوم هم به وی دشنام چون دلش بود مملو از کینه شاه هم زد به ...

موسی عباسی مقدم

دود تلخ زهر ماری

گرکشی یکبار دیگر دود تلخ زهر ماری پر شود قلب ودلم از بمب های انفجاری بچه ها سردند از افکار زشت وکار پوچت توولی با ...

موسی عباسی مقدم

غرنزن ای ناز

نیمه شب غر نزن ای ناز دلم می گیرد مثل پیراهن سرباز دلم می گیرد تن من مثل تن سرد زمستان سرداست بی تو در ...

موسی عباسی مقدم

من پراز ماسه وبیابانم

من پراز ماسه وبیابانم برف وباران کشت کم دارم قرض کردم تمام دوزخ را گندمی از بهشت کم دارم من کویرم که خواب می بینم ...

موسی عباسی مقدم

شاه خراسان

وقتی تو گل می آمدی سمت خراسان دانسته بودی می شوی انگور مهمان دانسته بودی اینکه مامون دشمن توست دانسته بودی میشوی شاه خراسان او ...

موسی عباسی مقدم

باران گرفت

ابر چشمم مثل هرشب آمدو بارن گرفت در شب صحرای جانم باز شعری جان گرفت گفتم از ناز دوچشمان تو بنویسم غزل دفترم چرخید وراهی ...

موسی عباسی مقدم

قافله ی غم

من همسفر قافله ی غم شده بودم با غصه واندوه تو همدم شده بودم یکروز گذارم به نی ی حادثه افتاد یکروز ندانسته محرم شده ...

موسی عباسی مقدم

کودکی بی نوا وبی مادر

کودکی بی نواو بی مادر به حرم رفت وگفت در به درم تا لباسم کمی شود خاکی می زند توی گوش من پدرم عمه ام ...

موسی عباسی مقدم

روی میز دیگری

امروز هم در این غزل گفتیم چیز دیگری عشقت قلم را خسته کرده روی میز دیگری پیغام من این بوده تا امشب زلیخای جوان در ...

موسی عباسی مقدم

یکبار دیگر گریه کن

یک بار دیگر گریه کن این دشت لوتم را سرسبز کن با اشکهایت ماه اوتم را سنتورها پوسیده اند اینروزها حتی باران چشمت خاک بر ...

Top